,

قصه‌های خیلی قشنگ ۱۳ – سالی كه باران نباريد

نویسنده: محمود پوروهاب
محراب قلم

آفتاب درست به وسط آسمان رسیده‌بود. احمد به بیلش تکیه داد. عرق صورتش را با آستین پاک کرد. نگاهی به دوست جوانش مالک کرد. مالک هم مثل او خسته شده‌بود.

به مالک گفت:دیگر موقع نماز و استراحت است، بیلت را کنار بگذار!

او و مالک کنار جوی آب رفتند. دست و صورتشان را شستند و وضو گرفتند. زیر سایه‌ی درختی نماز خواندند و بعد، بقچه‌ی ناهارشان را باز کردند.

4،000 تومان

نفس نفس زنان گفت: شما علی بن رافع، صندوق‌دار بیت‌المال مسلمین هستید؟

-بله، شما کی هستید؟

من خدمتکار امیرالمومنین، حضرت علی‌(ع) هستم. او با شما کار فوری دارد. با من بیایید!

-در این وقت شب؟

-بله او خیلی ناراحت است. می‌خواهد همین حالا شما را ببیند.

علی بن رافع فوری به داخل خانه برگشت. با عجله لباس پوشید.

وزن 45 g
ابعاد 21.1 × 16.7 × 0.2 cm
ناشر چاپی

نویسنده

تعداد صفحات

24

گروه سنی

,

ویراستار

تصویرگر

زبان

فارسی

رده‌بندی سنی لیبرنو

,

سال نشر چاپی

موضوع

داستان‌های کوتاه, داستان‌های مذهبی

بر اساس 0 نظر

0.0 امتیاز کلی
0
0
0
0
0

اولین نفری باشید که دیدگاهی برای “قصه‌های خیلی قشنگ ۱۳ – سالی كه باران نباريد” می‌نویسید

تا به‌حال دیدگاهی ثبت نشده است.