,

قصه‌های خیلی قشنگ ۷ – شب بارانی

نویسنده: محمود پوروهاب
محراب قلم

خنده از لب‌های مرد مسیحی جدا نمی‌شد. از هر روز خوشحال‌تر بود. اصلاً با روز‌های گذشته فرق می‌کرد. همسرش پرسید: چه شده؟ امروز خیلی خوشحالی!

مرد از روی طاقچه یک تکه نان برداشت و در دهان گذاشت و بعد آمد پیش زنش نشست و گفت: چیز خیلی عجیبی اتفاق افتاد، خیلی عجیب!

-مثلا چه‌چیزی؟ تو را به خدا بگو!

-دیروز وقتی کوله‌بار هیزمم را به بازار بردم تا بفروشم، محمد، پیامبر مسلمانان را دیدم. او به من نگاه کرد و بعد به چند نفری که همراهش بودند آهسته چیزی گفت. فهمیدم که درباره‌ی من حرف می‌زند. از کنارشان رد شدم و به انتهای بازار رفتم و هیزمم را فروختم…

4،000 تومان

رعد و برق شد و ناگهان شرشر باران بارید. از جایم بلند شدم و کنار پنجره رفتم. هوا تاریک تاریک بود. بیرون، باد و باران غوغا می‌کرد. یک دفعه دیدم در حیاط باز شد. آسمان دوباره برقی زد. امام صادق را دیدم که داشت بیرون می‌رفت. انگار چیزی بر دوشش بود. با خودم گفتم دنبال آقا بروم، اگر کمک خواست به او کمک کنم. فوری لباس گرم پوشیدم و دنبالش راه افتادم.

ابعاد 21.1 × 16.8 × 0.25 cm
ناشر چاپی

نویسنده

تعداد صفحات

24

گروه سنی

,

ویراستار

تصویرگر

زبان

فارسی

رده‌بندی سنی لیبرنو

,

سال نشر چاپی

موضوع

داستان‌های کوتاه, داستان‌های مذهبی

بر اساس 0 نظر

0.0 امتیاز کلی
0
0
0
0
0

اولین نفری باشید که دیدگاهی برای “قصه‌های خیلی قشنگ ۷ – شب بارانی” می‌نویسید

تا به‌حال دیدگاهی ثبت نشده است.