, ,

قصه‌های کربلا

نویسنده: مجید ملامحمدی
محراب قلم

حالا با ما هستی یا سپاه یزید؟!
گفتم:
نه با شما، نه با سپاه یزید بچه‌های من در کوفه غریب و تنها هستند. می ترسم ابن زیاد آن‌ها را از بین ببرد. من  می‌خواهم به خانه‌ام برگردم امام حسین (ع) که از حرفم ناراحت شده بود گفت:
برو.. اما به جایی برو که وقتی ما فریاد زدیم و کمک خواستیم صدایمان را نشنوی.
چون اگر کسی فریاد ما را بشنود و کمک‌مان نکند مجازات خواهد شد.
من به سرعت از کربلا فرار کردم .حالا من یک فراری ام یک فراری ترسو که پسر پیامبر خدا را تنها گذاشته است…

12،000 تومان

بیابان دور و بر ما، به خاطر خشکسالی و کم آبی، علف کمی داشت. به همین خاطر پسرم وهب و همسرش هانیه، گوسفندانمان را به علفزار پای کوه برده بودند. گوسفندان ما خیلی کم بودند. کمتر از تعداد انگشتان یک دست. من مشغول نخ ریسی بودم که صدایی شنیدم. با تعجب برخاستم و گفتم: چه شده است، مثل این‌که وهب و هانیه زودتر از همیشه برگشته‌اند!

وقتی از خیمه بیرون آمدم، نگاهم به کاروانی افتاد که در نزدیکی خیمه‌ی ما ایستاده بود. کاروانی کوچک با تعدادی شتر و اسب. جا خوردم. آن‌ها که بودند؟

مردی به طرف خیمه‌ی ما آمد و به من سلام کرد. سرش پایین بود و نگاهش مهربان. از او دعوت کردم که پا به داخل خیمه‌مان بگذارد. با مهربانی وارد شد و از حال و روزم پرسید. وسایلمان را مرتب کرد. غبار از آینه‌ی ما گرفت و با خوشرویی گفت: مادر، چیزی احتیاج نداری، هر چه می‌خواهی بگو؟

ابعاد 21.3 × 16.5 × 0.5 cm
ناشر چاپی

نویسنده

تعداد صفحات

96

گروه سنی

,

ویراستار

تصویرگر

زبان

فارسی

رده‌بندی سنی لیبرنو

,

سال نشر چاپی

موضوع

داستان‌های کوتاه, داستان‌های مذهبی

بر اساس 0 نظر

0.0 امتیاز کلی
0
0
0
0
0

اولین نفری باشید که دیدگاهی برای “قصه‌های کربلا” می‌نویسید

تا به‌حال دیدگاهی ثبت نشده است.